|
تقديم به چشمي كه اشكش منم، تقديم به اشكي كه غمش منم، تقديم به شمعي كه پروانه اش منم، تقديم به گلزاری كه گلش...تويي. وتقديم به عشقي كه عاشقش منم گل یاس و نازنینم ای امید آخرینم بی تو من تنهاترینم ای ندای آسمونی تو عزیز و مهربونی تویی تک ستاره من تویی جون پناه قلبم ای همه دار و ندارم بی تو من کسی ندارم با تو زندگیم قشنگه با تو دنیا رنگارنگه اگه تو بمونی پیشم قول می دم که بهترین شم...!!! تقدیم به تنها ستاره زندگیم محمد
بعضی وقتا اینقدر دلم بهونه تو می گیره که اصلا آروم نمی گیره همش حسرت می خورم که چرا باید از هم دور باشیم بعضی وقتا اینقدر بهت احتیاج دارم آرزو می کنم که پیشم باشی ولی افسوس که ... دارم از نفس می افتم خدایا کمکمون کن دلتنگی بدترین درده خدایا فقط خودت می دونی که تو دلم چی می گذره ....
بده دستاتو به من تا باورم شه پيشمي تو خيالم هم نبود دوباره عاشقي كنم
هي فلاني...؟...مي داني؟... مي گويند رسم زندگي چنين است!!!!!!! مي آيند....... مي مانند....... عادتت مي دهند....... و مي روند....... و تو در خود مي ماني....... و تو تنها مي ماني....... راستي نگفتي؟ رسم تو نيز چنين است؟ مثل همه ي فلاني ها هستي؟؟؟؟
در حضور واژه های بی نفس
بهتون پیشنهاد میکنم این داستان و بخونید: در جزيره اي زيبا تمام حواس ،زندگي مي كردند:شادي،غم،غرور،عشق...... روزي خبر رسيد كه بزودي جزيره به زير اب خواهد رفت. همه ي ساكنين جزيره قايق هايشان را اماده و جزيره را ترك كردند. اما عشق مي خواست تا اخرين لحظه بماند،چون او عاشق جزيره بود. وقتي جزيره به زير اب فرو رفت،عشق از ثروت كه با قايق باشكوه جزيره را ترك مي كرد كمك خواست و به او گفت: ٌٌ«ايا مي توانم با تو همسفر شوم؟» ثروت گفت:نه،من مقدار زيادي طلاونقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد پس عشق از غرور كه با يك كرجي زيبا راهي مكان امني بود،كمك خواست. غرور گفت:نه،نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و كثيف شده و قايق زيباي مرا كثيف خواهي كرد. غم در نزديكي عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من با تو بيايم. غم با صداي حزن الود گفت:اه،عشق،من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم. عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد.اما او ان قدر غرق شادي و هيجان بود كه حتي صداي عشق را هم نشنيد اب هر لحظه بالاتر مي امدو عشق ديگر نااميد شده بود كه ناگهان صداي سالخورده گفت:«بيا عشق،من تو را خواهم برد» عشق آنقدر خوشحال شده بود كه حتي فراموش كرد نام پيرمرد را بپرسدو سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترك كرد وقتي به خشكي رسيدند،پيرمرد به راه خود رفت وعشق تازه متوجه شد كسي كه جانش را نجات داد بود چه قدر بر گردنش حق دارد. عشق نزد علم كه مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود رفت و از او پرسيد : «ان پيرمرد كه بود؟؟؟» علم پاسخ داد:«زمان» عشق با تعجب گفت:زمان؟!اما چرا او به من كمك كرد؟ علم لبخند خردمندانه اي زد و گفت: «زيرا تنهازمان قادر به درك عظمت عشق است.»
***N***
* غریبه* غريبه تو بگو با كي تو هستي غريبه تو بگو دل به كي بستي تو بگو عشقمو به كي سپردي رفتي و واسه چي سر زده رفتي رفتي و با رفتنت قلبم شكست قلب من تنها شدي؟ خدايي هست آره تو ميري و تنهام ميذاري روي عشقما بمون ، پا ميذاري؟ توي اخرين نفس مي خوام بگم از تو با عشق خودم نمي گذرم
رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم بي تو من اسيردست ارزوهاي محالم ياد من نبودي اما،من به باد تو شكستم غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش وقت بيداري مهــتاب عاشقانه ياد من باش
فدای چشمان تو که تمام هستی و جانم فدای آن است و بغل بغل گل های زیبا فدای قلب مهربانت که مبهوت و محو آن شده ام
نشسته بود روي زمين و داشت يه تيكه هايي رو از روي زمين جمع مي كرد. بهش گفتم: كمك نمي خواي؟ گفت نه. گفتم: خسته مي شي بذار كمكت كنم ديگه. گفت: نه خودم جمع مي كنم. گفتم:حالا تيكه ها چي هست؟ بد جوري شكسته معلوم نيست چيه؟ نگاه معني داري كرد و گفت:قلبم. اين تيكه هاي قلب منه كه شكسته. خودم بايد جمعش كنم. بعدش گفت : مي دوني چيه رفيق؟ آدماي اين دوره زمونه دل داري بلد نيستن. وقتي مي خواي يه دل پاك و بي ريا رو به دستشون بسپري هنوز تو دستشون نگرفته ميندازنش زمين و مي شكوننش. ميخوام تيكه ها ش رو بسپرم به دست صاحب اصليش اون دل داري خوب بلده. ميخوام بدم بهش بلكه اين قلب شكسته خوب شه. آخه مي دوني اون خودش گفته كه قلبهاي شكسته رو خيلي دوست داره. تيكه هاي شكسته ي قلبش رو جمع كرد و يواش يواش ازم دور شد. و من توي اين فكر كه چرا ما آدما دل داري بلد نيستيم موندم. دلم مي خواست بهش بگم خوب چرا دلت رو مي سپردي دست هر كسي؟ انگاري فهميد تو دلم چي گفتم. بر گشت و گفت: دلم رو به دست هر كسي نسپردم اون براي من هر كسي نبود. گفت و اين بار رفت سمت دريا. سهمش از تنهايي هاش دريايي بود كه رازدارش بود
|
About![]()
ای که بی تو خودمو تک و تنها میبینم Archivesمرداد 1388اسفند 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Authorsشادیشادی Links
ّّ.¸¸.•*ركسانا جون*•.¸¸.• |